وقتی صحبت هامون تموم شد،برگشتم
هوا خیلی گرم شده بود.من به عنوان یه ادم سرمایی،داشتم از گرما میمردم.
شوفاژ رو خاموش کردم،پنجره رو باز کردم
بعد از چند دقیقه که هنوز گرمم بود،گفتم کی پنجره رو بست؟؟؟ بهم جواب دادن: خودت پنجره رو باز کردی و بعد دوباره بستیش!
پس چرا چیزی یادم نبود؟
اصلا چرا به تو امیدواری داده بودم؟؟؟ چطوری میخواستم حرف های ردو بدل شده رو بهت بگم؟؟ ولی اخرش هیچی بهت نگفتم.نگفتنی ها رو گفتم اما.
دستام یخ کرده بودن اما هوا خیلی گرم بود
اکسیژن بود و نبود.
برچسب:
نویسنده: آرتین نیکفر