یک پنجره برای من کافیست

متن مرتبط با «از این در وطن خویش غریب» در سایت یک پنجره برای من کافیست نوشته شده است

در جستجو

  • نیلوبلاگ

    در سریال وست ورلد میبینیم که رنج هایی رو بر دوش میزبان ها گذاشتن و میزبان ها به واسطه ی اون رنج ها، در غم و اندوه هستن. اما رنج ها چیزی نیستن جز یه سری کد. رنج ها کاذبن، اما غم و اندوهی واقعی به ارمغان اوردن. وقتی موهای پسرش رو دید گریه کرد، منم گریه کردم. ولی نمیدونم برای غم و اندوه میزبان بود یا برای غم و اندوه خودم و دیگران. تا کی تحمل این همه؟...

    ادامه مطلب
  • گو اینکه در یک زیبابین نشسته ای

  • نیلوبلاگ

    گو اینکه در یک زیبابین نشسته ای بقیه شبیه تو شدن؟ یا اینکه من بقیه رو شبیه تو میبینم؟ تو در همه جا هستی؛ خیابون، تاکسی، بانک، کافه، مغازه، داروخونه، پاساژ، ذهن من. + تاریخ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶ ساعت 22:14 نویسنده سارا ...

    ادامه مطلب
  • مثل بعضی از آدم ها

  • نیلوبلاگ

    آهنگای بی کلام خیلی حرف ها واسه گفتن دارن....

    ادامه مطلب
  • سکوت قبل از فریاد؟ یا فریاد قبل از سکوت؟

  • نیلوبلاگ

    سکوت قبل از فریاد؟ یا فریاد قبل از سکوت؟ وقتی هیچ کاری از دستم برنیاد، غمگین ترین میشم و پیش خودم شرمنده میشم. من نه تنها برای دیگران که برای خودم هم نمیتونم کاری انجام بدم. شما آدمی رو تصور کنین که غم و اندوه دیگران رو درک میکنه، غم و اندوه خودش رو درک میکنه، اما هیچ کاری از دستش برنیاد! بعضی از روزها و شب ها این غمِ کاری نکردن، بیشتر به سراغم میاد، راه گلو...

    ادامه مطلب
  • من از یادت نمیکاهم

  • نیلوبلاگ

    من از یادت نمیکاهم گویا خدا به همه ی مخلوقاتش امر کرد که مدام تو رو به یادم بیارن. ولی خب چرا؟ من که همیشه به یادت بودم و هستم. + تاریخ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶ ساعت 23:41 نویسنده سارا ...

    ادامه مطلب
  • پرسه در حوالی زندگی

  • نیلوبلاگ

    پرسه در حوالی زندگی و بعدتا درک موقعیتی دشوار،تا لمس پرسش های سخت،تا اندوهی ژرف،تا نهایت درماندگی،پیش رفتو برگشتاما، با دست های خالیو حسی ناهموارو زخمی ناپیدا. پ.ن: از کتاب پرسه درحوالی زندگی/ مصطفی مستور + تاریخ یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶ ساعت 18:24 نویسنده سارا ...

    ادامه مطلب
  • تو یه برگی توی این باد؟

  • نیلوبلاگ

    تو یه برگی توی این باد؟ برگه ها رو زیر و رو کرد، طبقه ی پنجم،سمت راست. تو مطمئنی؟ شاید دروغ گفته باشه. عکس گرفت ولی هوا تاریک بود، گفت صداش رو شنید، برگشت و نگاه کرد. شما آدرس بلدی؟ این جدیده، پنج اسکوپ لطفا.کسی چه میدونه؟ طبقه ی دوم واحد هفت. دستات چرا زخم شده؟ هوا سرد بود. واسه تولد؟ گریه کرد...

    ادامه مطلب
  • من باید مولکولی می بودم رها در هوا

  • نیلوبلاگ

    من باید مولکولی می بودم رها در هوا بیشتر که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که خدا رو شکر که من خدا نیستم. اگر من خدا بودم، یحتمل که نه قطعا از فهمیدن خیلی از حرف ها و داستان ها دق میکردم. ولی اگر من خدا بودم فطعا کد پایان رو وارد میکردم. + تاریخ سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 15:4 نویسنده سارا ...

    ادامه مطلب
  • در من جمعیتی نگرانند

  • نیلوبلاگ

    در من جمعیتی نگرانند از اتفاقی که اصلا رخ نداده و فقط چند روز پیش تو خواب دیدمش، نگرانم! هر لحظه هم بیشتر تو عمق خوابی که دیدم فرو میرم. این اشرف مخلوقات چیه که نه تنها اختیار خواب ندیدن، نداره که حتی اختیار فکر و خیال بعد از خواب رو هم نداره. کاش من یه مولکول اکسیژن بودم. + تاریخ دوشنبه ۱۸ اردی...

    ادامه مطلب
  • در وطنِ خویش غریب

  • نیلوبلاگ

    گفتم: " کوچولو، خواهش میکنم مرا از یاد نبر،من خیلی غریبم" +سال بلوا/ عباس معروفی +عنوان قسمتی از شعر/ میم.امید...

    ادامه مطلب
  • چرا اینقدر خنده ت تلخ بود؟

  • نیلوبلاگ

    چرا وقتی خنده ت رو دیدم،گریه کردم؟ من نمیدونستم اخرین عکسی که ازت گرفتم رو قراره قاب کنن،نمیدونستم......

    ادامه مطلب
  • ادامه بده و از همان حرف های ساده بزن

  • نیلوبلاگ

    اگه مثلا سال 93 یکی می اومد پیشگویی میکرد و از سال 95 میگفت،من عمرا اگه باور میکردم. خاطرات رو ک مرور میکنم،باور نمیکنم،انگار ک هیچ اتفاقی نیافتاده،انگار که بخشی از حافظه م پاک شده باشه،انگار هیچ وقت نبودی،اینکه از خوشحالی و ناراحتیت هیچ حسی بهم دست نمیده،یعنی من بی تفاوت شدم بعد از بیست و شش فروردین سال نود و چهار،فهمیدم که بی تفاوتی بدتر از نفرته در حال حاضر علاقه ای ب مرور خاطرات ندارم،فقط اینکه یه عکس دیده بودم،یه عکس که اگه در گذشته بودیم،ساعت ها میخواستی در مورد اون عکس و وقایع پشت سر اون عکس واسه م توضیح بدی.ولی خب الان گذشته نیست البته بخوام صا...

    ادامه مطلب
  • ای حرمت ملجا درماندگان...

  • نیلوبلاگ

    دلتنگی را اگر نام دیگر آتش بدانیم،آتشی در دلش شعله ور بود،معجونی از خنده و گریه را میشد در سیاهی مردمکِ چشمانش دید... با خودش فکر میکرد اول اسم چه کسی را بگوید؟اصلا نکند اسم ها را فراموش کند!که اسامی را یادداشت کرد. راننده تو آینه نگاه کرد و گفت نیم ساعت دیگر به مقصد میرسیم،به جاده نگاه کرد و دلش ترکید،همچون انار های باغ خان عمو،اسم عمو را به لیست اضافه کرد. "ای حرمت ملجأ درماندگان" از ذهنش گذشت،اتوبوس ایستاد،راننده تاکسی داد میزد: حرم 3نفر +کاش اجابت میکردی... +واسه سلامتی بیمارا دعا کنیم ^_^...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    در وطن خویش غریب | این در وطن خویش غریب | از این در وطن خویش غریب | امشب ز چه رو در وطن خویش غریبم | ای حرمت ملجا درماندگان | اي حرمت ملجا درماندگان | ای حرمت ملجا درماندگان mp3 | ای حرمت ملجا درماندگان متن | اي حرمت ملجا درماندگان mp3 | ای حرمت ملجا درماندگان تصویری